![]() |
![]() |
|
| آموزش های مفید برای اعضا |
|
واقعا خدا نصیب نکنه کسی درسش تموم شه و از دانشگاه فارغ التحصیل شه و ندونه چی کار کنه......مخصوصا که درس خوندن برای ارشد ،هم خیلی سخته و هم پر هزینه....دانشگاه آزاد اسلامی هم که پول خون باباشو میگیره.....اون موقع ها میگفتن علم بهتره یا ثروت.......همه میگفتن علم....ولی حالا اگه ثروت نداشته باشی علم هم نمیتونی یاد بگیری....... از همه اینا گذشته من چند وقتیه که فارغ التحصیل شدم اما نمیدونم که چی کار کنم......درس بخونم ........نخونم........؟؟یه روز پا میشم که درسبخونم....یه روز میبینم فایده نداره.....برم کار کنم.....مستقل شم.....اما متاسفانه هر چی گشتم اون کاری که با روحیم سازگار باشه ....یا اصلا( کار) باشه پیدا نکردم....همه یا بازاریاب میخوان........(که من سر زبون درست حسابی ندارم،چون خجالتی ام)یا اینکه تو این آژانس های مسکن منشی میخوان......(که واقعا افتضاحه......که یه سری دلال و دروغ گو ریختن اونجا و سر اینو اونو از صبح تا شب کلاه میذارن) یا اینکه منشی و دستیار دندانپزشک میخوان که یا باید سابقه داشته باشی یا ضامن......یا اینکه توی (از اون مدل شرکت ها) منشی بشی چند روز پیش یه آگهی دیدم که یه نفر کارمند خانم میخوان واسه ی آموزشگاه زبان......من پا شدم رفتم...گفتم زبانم که حداقل خوبه ........ ....با من مصاحبه کردن....گفتن: از کی میتونی بیای؟گفتم از هر وقت شما بفرمایید...........گفت: پس،فردا شما تشریف ببرید خیابان دولت.....آموزشگاه فلان......منم خوشحال و خندون رفتم خونه......چون آموزشگاهه تا خونمون ۲ قدم بیشتر فاصله نداشت....خلاصه .....فرداش پا شدم رفتم.....دیدم یه ۲،۳ تا دختر دیگه هم اونجان........دیدم یه پسره کراوات زده ....خوشگل....اونجا نشسته.....گفتن ایشون مدیر اینجا هستن.....پسره گفت برید تو اون اتاق تا خدمتتون برسم........خلاصه اومدو یه فرم دیگه دوباره پر کردم و گفت شما باید دوره ی آموزشی بگذرونین.........بنابراین از همین حالا میتونین بمونین؟منم گفتم بله.......حالا صبحونه هم نخورده بودم به این امید که برمیگردم خونه........نشون به اون نشون که تا ساعت ۸ شب اونجا از من کار کشیدن...........حالا چی؟؟ خود مدیره علاف اونجا نشسته........ما باید( هم به زور مشتری میکشوندیم اونجا.....هم بچه هارو ثبت نام میکردیم..هم فیش صادر میکردیم........هم پولارو میشمردیم و مهرو امضا(چون مسئول پولا بودیم)هم شماره دانشجویی میدادیم.......هم توی ۶ تا دفتر مالی ثبت میکردیم ......هم توی کامپیوتر ثبت میکردیم........هم برنامه ی استادارو تنظیم میکردیم.......هم جلوی اونایی که پولشو نو نداده بودن میگرفتیم ........)حالا جالبیش اینه که از بین ما دخترا فقط ۱ نفرو می خواستن........برای همین دخترا داشتن خودشونو میکشتن......دفترا رو از دست من میکشیدن.......(اگه لازم میشد چنگول هم میزدن!).......صداشونو پشت تلفن نازک میکردن.....با عرض معذرت(با آبدارچی اونجا هم لاس میزدن) تا یه طوری خودشونو بندازن اونجا........منم مثل این فلسطینی های شکست خورده.....فقط اینارو نگاه میکردم.......... خدا پدر آبدارچی رو بیامرزه.......اگه به دادم نرسیده بود موقع ثبت نام ها.........باید کف زمین میشستم گریه میکردم..........تا اینکه دیدم ساعت ۵/۹ شبه.........مدیره گفت:خانم نمی خواین تشریف ببرین؟؟ از ساعت کارتون گذشته!!....................منم تشریفمو واسه همیشه آوردم............... آخه اون دخترا با اون همه پر روییشون از پس اونجا بر نیومدن.........من بر بیام؟؟ اونا پول بره تو جیبشون...........من عذابشو بکشم؟ (البته دروغ گفتم...اونا گفتن برو بهت زنگ میزنیم ،دیگه نزدن!!) من در اخر از مسئولین مملکتی به خاطر این آرامشی که برای ما جوونا فراهم کردن کمال تشکر رو دارم........... به امید ظهور تنها منجی عالم بشریت |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 16:2 توسط دختر مثبت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اهل تهرانم......
روزگارم بعد نیست...... یه لیسانسی دارم......... یه سر سوزن ذوقی.......... مادرم همیشه....... کتلت و قیمه و قرمه برام می آرد........ |
| پیوندها |
|
الهه ی عشق استاد منصوری زاده استاد مازیار ناظمی پسر های مثبت فرزاد آقای صادقی سالار و مکس پاتریک کامران نجف زاده |
|
RSS
|