![]() |
![]() |
|
| آموزش های مفید برای اعضا |
|
دم افطار بود....خیلی گشنم بود....مامانم استانبولی درست کرده بود،خودش رفته بود خونه ی داییم.....منم اصلا نای تکون خوردن نداشتم...خواهرم از راه رسید...بوش کردم...دیدم بوی آش میده....گفتم آش داریم؟گفت :نه........برو استانبولی هست بکش بخور....منم نا امید رفتم تو آشپزخونه......غذا رو کشیدم.......یه دفعه دیدم در زدن.....خودمو صاف و صوف کردم...رفتم دم در....دیدم یه خانمه با چادر سفید یه سینی تو دستش بود....۲ تا کاسه ی گنده آش توش بود.گفت بفرمایید.......یکیشو برداشتم....گفت اون یکیش هم بردارین.گفتم نه....ممنون.ما ۱ خانواده بیشتر نیستیم.....گفت بردارین دیگه.....تعارف نکنین........این آخریشه....قسمت شما بوده..........منم خیلی تشکر کردم ،آوردم تو....رفتم استانبولیو خالی کردم تو قابلمه.. راستش اشک تو چشام جمع شد...کاش اون موقع یه چیز دیگه از خدا میخواستم....شروع کردم به خوردن......یه دفعه دوستم زنگ زد(حوریه)......گفتم آره اینجوریه..یه دفعه واسه اونا شعله زرد آوردن....گفت:به به....چقدر خوشمزس......دلت بسوزه..........گفتم:مامان...........منم میخوام.........گفت:هاها......نمیشه........من ناراحت شدم........یه دفعه دیدم مامانم درو باز کرد اومد تو.....۲ تا کاسه ی بزرگ شعله زرد تو دستش بود!!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 18:4 توسط دختر مثبت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اهل تهرانم......
روزگارم بعد نیست...... یه لیسانسی دارم......... یه سر سوزن ذوقی.......... مادرم همیشه....... کتلت و قیمه و قرمه برام می آرد........ |
| پیوندها |
|
الهه ی عشق استاد منصوری زاده استاد مازیار ناظمی پسر های مثبت فرزاد آقای صادقی سالار و مکس پاتریک کامران نجف زاده |
|
RSS
|