![]() |
![]() |
|
| آموزش های مفید برای اعضا |
|
قصه ی آن دختر را می دانی؟که ازخودش تنفرداشت که ازتمام دنیا تنفرداشت وفقط يکنفررا دوست داشت دلداده اش را وبا او چنین گفته بود! اگر روزی قادربه دیدن باشم حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس حجله گاه تو خواهم شد ** و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد و دختر آسمان را دید و زمین را رودخانه ها و درختها را آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست ** دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد : بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام ** دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت : این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند؟ دلداده اش هم نا بینا بود و دختر قاطعانه جواب داد : قادر به همسری با او نیست ** دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند و در حالی که از او دور می شد هق هق کنان گفت : پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی ******* |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم مهر 1385ساعت 13:17 توسط دختر مثبت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اهل تهرانم......
روزگارم بعد نیست...... یه لیسانسی دارم......... یه سر سوزن ذوقی.......... مادرم همیشه....... کتلت و قیمه و قرمه برام می آرد........ |
| پیوندها |
|
الهه ی عشق استاد منصوری زاده استاد مازیار ناظمی پسر های مثبت فرزاد آقای صادقی سالار و مکس پاتریک کامران نجف زاده |
|
RSS
|