![]() |
![]() |
|
| آموزش های مفید برای اعضا |
|
بعد از ۲ ماه از خونه زدم بیرون برم یه کم مغازه ها رو نگاه کنم..هنوز ۲۰ قدم بیشتر نرفته بودم که بین ۵۰۰۰ نفر آدم توی میدون تجریش،نیروی انتظامی جلومو گرفت.....گفت خانم تشریف بیارین.....گفتم چرا؟گفت بیایین برین تو پایگاه ...خدمتتون عرض میکنیم.........منو با بی سیم بردن اون تو....یه خانم چادریه اونجا نشسته بود......آب دهنم هم نمیتونستم قورت بدم....دیدم ۲ تا دختر اونجا نشستن دارن آرایششونو پاک میکنن........رفتم جلو.......گفتم بله؟.گفت خوب...........بذار ببینم..........یه کم سر وپای منو نگاه کرد گفت پاچتو بده پایین...........گفتم وا......شلوارم که تا مچه پامه........گفت:خوب، روسری تو بکش جلو......من همین طور نگاش میکردم......اصلا نمیفهمیدم چی میگه؟یعنی واقعا با من بود؟؟ گفت:روسریتو بده جلو......بعد اومد خودش روسریمو کشید جلو.......بعد گفت:آستینات هم بده پایین........بعد من دوباره همین طور مات و مبهوت نگاش میکردم.........اومد آستینام هم کشید پایین............بعد منو برد دم میزش..........گفت:اسمت؟فامیلیت؟شماره ی تلفن؟ آدرس منزل؟ منم مثل خر همرو دادم........چی باید میگفتم؟ آخه مگه چی کار کرده بودم؟ بعد گفت:برو..........گفتم برم؟گفت آره.........باورم نشد..........آخه یه مینی بوس هم گذاشته بودن بعضی هارو میبردن.........گفتم شما به خونمون زنگ میزنین؟گفت نه........ما داریم آمار میگیریم ببینیم شماها در چه رنج سنی هستین..........همچین گفت شماها.....انگار در مورد یه مشت آدم (کثافت فاسد )حرف میزنه....گفتم میتونم یه سوال ازتون بپرسم؟گفت :من کار دارم ..........زودتر.........گفتم شما فکر میکنین با این کارا میتونین اعتقادات مردمو درست کنین؟گفت ما با اعتقادات مردم کاری نداریم........ما باید شئونات جامعه رو درست کنیم....... منم زود اومدم بیرون.........بعد از من..دیدم یه دختر چشم رنگی خوشگل رو داشتن می آوردن که بیچاره چشاش از تعجب از حلقه زده بود بیرون........بدون اینکه بدونه چه اتفاقی در انتظارشه......... آیا این کار درسته؟یه بچه ی درس خون که همه ی فکر و ذکرش کتاباشه.....بعد از چند وقت اومده بین مردم.....تنها قدم بزنه........آدم ها رو ببینه..........آیا واقعا یه دختر تو این جامعه حق نداره تنها قدم بزنه.........؟؟ من به غرور و شخصیتم برخورده....... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 21:23 توسط دختر مثبت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اهل تهرانم......
روزگارم بعد نیست...... یه لیسانسی دارم......... یه سر سوزن ذوقی.......... مادرم همیشه....... کتلت و قیمه و قرمه برام می آرد........ |
| پیوندها |
|
الهه ی عشق استاد منصوری زاده استاد مازیار ناظمی پسر های مثبت فرزاد آقای صادقی سالار و مکس پاتریک کامران نجف زاده |
|
RSS
|