![]() |
![]() |
|
| آموزش های مفید برای اعضا |
|
بنا به در خواست خوانندگان عزیز و دوست داشتنی مبنی بر پر طرفدار بودن داستان های عشقی میخوام یه داستان عشقی واقعی دیگه براتون تعریف کنم که مربوط به زمان اخیر میباشد!!!
عید امسال ما تصمیم گرفتیم با مادر و خواهر گرامیمان به سفر بریم....اما معلوم نبود که کی میریم.....یه دفعه از خواب که پا شدیم دیدیم بار سفر آمادس.......تو خواب بودم که سوار ماشین شدم....ماشین راه افتاد..... با سرعت راهو طی میکردیم.....تو ماشین بودیم که ۳ تا پسرو دیدیم که کله ی صبح مست بودن...شاید هم اکس مصرف کرده بودن.....اینقدر هم زشت بودن که.........بعد با آهنگ ۳ تایی دست چپشونو رو سرشون عقب جلو میکردن!! فکر کنم ماده ای که مصرف کرده بودن رو مغر همشون اثر مشابه داشت!! بعد ما مجبور شدیم که آروم بریم تا یه وقت نزنن ماشینو داغون کنن....... خلاصه راه هی سپری میشد......ما هم که تو ماشین بیکار بودیم...یاد غم و غصه هامون افتادیم....یاد عشق های شکست خورده واینا.........هی گوگوش گوش دادیم....... خلاصه رفتیمو اقامت پیدا کردیم........روز اول که یه سری دم دریا زدم برگشتم...از خستگی داشتیم تلف میشدیم.........روز دوم شد.....گفتم بیاین بریم دم دریا....گفتن نه.ما هنوز حال نداریم.....خودم رفتم دم دریا.........هی دریا و مردمو نگاه کردم برگشتم........روز سوم به زور کله ی صبح خواهرمو بر داشتم بریم عکس بندازیم.بعد چون صبح زود بود هیچ کس دم دریا نبود.....فقط یه اقایی شبیه سندی(خواننده) روی قایق نشسته بود.گفت:خانم مرداب نمیرین؟گفتم نه خیلی ممنون......یه قیافه ی ۴*۶ و بعد رد شدیم...داشتیم عکس میگرفتیم که ۲ تا پسر با ماشین اومدن دم ساحل مزاحمت ایجاد کردن.....که با برخورد قاطع من راهشونو کشیدن رفتن......... بعد عصر شد.......گفتم بیاین بریم دم دریا....گفتن نه..فوتبال داره!!! اونم ۲ تا........!! خودت برو! و من مثل همیشه........ راه افتادم دم دریا......نشستم رو یه کنده ی درخت.....شروع کردم به دریا نگاه کردن..............همین طور که نگاه میکروم دیدم سندی اومد جلو.....تازه کلاه هم داشت همون جوری!! داشت بیسکووییت میخورد.....گفت: بفرمایین....گفتم :خیلی ممنون..گفت من قایقرانم.....شما مرداب نمی خواین برین؟گفتم...چقدر میگیرین؟ گفت ساعتی ۲۵۰۰۰ تومن! گفتم...نه خیلی ممنون.....گرونه.....گفت شما از کجا اومدین؟گفتم تهرون....فلان جا.....گفت نه....من باورم نمیشه.......مایه دار ها خوب خرج میکنن!! گفتم چه ربطی داره.......اینجا همه میخوان سر آدم کلاه بذارن....یه ذره صبحونه واسه ۱ نفر آدم میدن ۲۰۰۰ تومن......! گفت حالا شما چرا دریا رو نگاه میکنین؟دریا دیدن داره؟گفتم:برای ما که ندیدیم بله......گفت :صبح اون پسرا فامیلتون بودن؟ گفتم نه...مزاحم بودن.........گفت:اگه میدونستم حالشونو جا می آوردم.....من سرم واسه این چیزا درد میکنه!!! گفتم خیلی ممنون.....گفت ببخشید میتونم اسمتونو بپرسم؟!!!! من ۶ ثانیه فکر کردم که (بگم یا که نگم؟؟؟ اخه اگه نگم کلاه میره سرم!!!) خلاصه یهو گفتم الهام....گفت:منم افشینم!! خوشبختم..... تو دلم گفتم یه اسم سر هم کرده که به اسم من بخوره......اه اه اه.......... آقا ول کن نبود.....من گفتم من باید برم.....خداحافظ وقتی برگشتم...دیدم خواهرم میگه:اون یارو کی بود؟ حالا نگو داشتن منو از پنجره نگاه میکردن!! گفتم ...اره میگه میبره مرداب...........عصر شد.....با مامان اینا رفتیم دم دریا....یارو هنوز اونجا بود.....اومد به مامانم گفت نمیخواین برین مرداب؟مامانم گفت :چقدر میگیرین.....گفت ۴۵۰۰۰ تومن!!!!!!!!!!!!!!! انگار نه انگار چند ساعت قبل به من یه چیز دیگه گفته بود!! اینقدر لجم گرفت.........مامانم گفت:نه گرون میگیرین.......خلاصه....................عصر شد.....رفته بودم خرید...دیدم یارو دم مغازه وای ساده..من خودمو زدم به اون راه.... روشو کرده بود به من میگفت:مرداب ۷۰۰۰ تومن!!!! خریدمو کردم....رفتم دم دریا بشینم بخورم.....یه دفعه پرید جلوم گفت:سلام الهام خانم!!! نزدیک بود سکته کنم.....!!!! گفتم سلام......گفت میخواستم یه چیزی بهتون بگم! گفتم چی؟؟ گفت :من خیلی از شما خوشم اومده....دروغ هم نمیگم...این همه دختر صبح تا شب میاد اینجا میره....چرا اونارو نمیگم؟؟ من خجالت کشیدم....ولی سعی کردم به روم نیارم! گفتم خیلی ممنون......گفت:من خیلی دوستون دارم....اصلا عاشقتونم!!! میدونم پسر های همشهریتون بهتون شماره میدن.... ولی....ما بچه های انزلی دلمون مثل دریا صافه.راست میگم.........میشه با هم بریم بیرون؟ گفتم پس اینجا کجاس؟ گفت:نه بریم تو ساحل با هم قدم بزنیم........ منم در رفتم..........شب با مامانم رفتیم دم دریا......اومد جلو مامانم گفت:سلام مادر!!! مامانم کپ کرده بود!! گفت من مادر شمام؟؟!! شروع کرد حرف زدن....من مرداب میبرم.....۷۰۰۰ تومن....مامانم گفت:نه خیلی ممنون........ بعد هم مامانم گفت دیگه صلاح نیست بمونیم اینجا.........الهام بریم......... بعدش رفتیم........فردا صبح که میخواستیم حرکت کنیم....از پنجره نگاه کردم....دیدم صبح به اون زودی هنوز دم دریا نشسته..........منتظر.......... ولی ما باید میرفتیم....... یادت بخیر!!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 19:15 توسط دختر مثبت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اهل تهرانم......
روزگارم بعد نیست...... یه لیسانسی دارم......... یه سر سوزن ذوقی.......... مادرم همیشه....... کتلت و قیمه و قرمه برام می آرد........ |
| پیوندها |
|
الهه ی عشق استاد منصوری زاده استاد مازیار ناظمی پسر های مثبت فرزاد آقای صادقی سالار و مکس پاتریک کامران نجف زاده |
|
RSS
|