تبليغاتX
visitors ××دخترهای مثبت×× - عشق افغانی!!!
آموزش های مفید برای اعضا
می خوام یه داستان عشقیی واقعی برات تعریف کنم که مجبور شی تا آخرش بخونی!!

یادش بخیر..حدود ۵ سال پیش بود و من پیش دانشگاهی بودم...بگذریم...از اون خرخون های حرفه ای بودم که شب خواب نداشتم! برای همین یه اتاقی رو طبقه ی دوم خونمون به من اختصاص داده بودن تا به دور از هیاهوی خونه به مطالعه بپردازم....یه اطاق رویایی، ته خونمون....که  پنجرش به سمت کوه و هوای آزاد باز میشد و من هم معمولا ساعت ۴ صبح از خواب بلند میشدم تا درس بخونم و حدودا تا ساعت ۷ صبح پرده ی اتاق کنار بود...وقتی هوا روشن می شد،و مردم از خواب بلند میشدن..پردرو می کشیدم....در طول این چند ساعت روی تمام دیوار های اطاق خلاصه نویسی می کردم(خلاصه ی عربی،زبان،ادبیات،تاریخ،فرمول های ریاضی)!!! غافل از اینکه توی ساختمون روبه روی خونمون که داشت ساخته میشد...یه پسر افغانی هر روز به تماشای من میشینه!!! ..........موضو اینجوری شروع شد که یه دفعه دیدیم یکی داره تو حیاط خونمون راه میره....وقتی رفتیم بیرون...گفت :منو این معمار خونه بغلی فرستاده که آشغال هایی رو که ریخته تو حیاطتون رو جمع کنم!! خلاصه....واسه ی خودش می پرید تو حیاطو ...تمیز می کرد و میرفت.....یه ۲ بار هم من براش شربت برده بودم که خستگیش در بره!!! از یه طرف یه پیره زنی همسایه ی ما بود که این بنده خدارو می کشید خونشون که کار کنه....اونم می رفت مجانی برای همسایمون کار میکرد..خلاصه این پیر زن همسایه ی ما کلی از این پسر افغانی راضی بود و باهاش حال میکرد!!!........کم کم هر شب می اومد در خونمون که ببخشید خانم....یخ بده!!(آخه تابستون بود..اونا هم یخچال نداشتن!!)...........این دیگه شده بود کار هر شبش.....نگو عاشق من شده بود ومن هم خبر نداشتم!!! جالبش اینجاست که هر شب هم یکی از دوست های افغانیشو با خودش می اورد که منو بهشون نشون بده!!!.....................یه روز صبح که دم پنجره نشسته بودم و سرم شدیدا تو کتاب بود، سنگینی یه نگاهو احساس کردم!!! سرمو که بلند کردم دیدم اومده وای ساده وسط ساختمون نیمه ساز...همین جوری گر وگر داره منو نگاه می کنه!!!منم نمی دونستم چی کار کنم!!  هل شدم....زود پردرو کشیدم.....خلاصه اون روز آخرین روزی بود که پرده باز بود...از اون به بعد مجبور شدم حتی پنجره رو هم باز نکنم!!!   یه روز صبح که داشتم می رفتم مدرسه....دیدم همین جوری داره دنبالم میاد!!!   نمی دونستم چی کار کنم......راستی اسمش رو هم بگم....(اسمش یوم الله بود!!)......چند روز گذشت.........خواهرم اومد گفت این افغانیه هر روز میاد دنبال من تا مدرسه....... حالا نگو اول می اومده منو تا مدرسه همراهی می کرده....بعد می رفته خواهرمو همراهی می کرده....قضیه جدی شده بود........چند بار براش قیافه گرفتم که بترسه....ولی کارش از این جاها هم گذشته بود!! یه روز که داشتم از خرید بر میگشتم اومد کنارم!!! گفت :سلام! چرا دیگه به من محل نمی دی!! منم مونده بودم چی بگم!! همین طوری با من راه می اومد!! دیدم آبروم داره تو محل میره!!! گفتم:به سلامتی ساختمونتون تموم شد؟ گفت نه!.......من قدم هامو تند تر کردم....تا رسیدم تو کوچمون...اونم همین طور پا به پای من می اومد..بدون اینکه حرفی بزنیم!! یه دفعه دیدم آستین مانتومو گرفت! گفت: وای سا!! شماره ی خونتونو بده!!! من داشتم از ترس سکته می کردم!! تنها چیزی که به مغزم رسید این بود که گفتم: باشه.....باشه......الان بیا دم اون پنجره..منم میام اونجا بهت شماره میدم......!! اونم خوشحال شد...گفت باشه و رفت!!! رفتم خونه.....تا شب گریه کردم....شوک بهم وارد شده بود!! به مامانم گفتم.....مامانم دلداریم داد....ولی دیگه امنیت جانی نداشتم..... وصیت نامم رو نوشتم گذاشتم زیر تختم!!!!!...........چند روز گذشت........دیدیم تلفن خونه هی زنگ بی جواب میزنه........تلفن رو دادیم کنترل....با هزاز بد بختی شمارشو گیر آوردیم،فهمیدیم همین آقاس!!! دیگه مامانم کلی باهاش دعوا کرد....تا اینکه برگشت به مامانم گفت:من عاشق دختر شما شدم...میشه قاصد بفرستم برای خواستگاری؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آخ........چه شبی بود......چقدر من گریه کردم و اینا به من خندیدن!!!! دیگه موضو به گوش بابام رسید و خون جلوی چشماشو گرفت و دیگه نمی دونم چی شد!!! فقط چند روز بعد ،اون پیر زن همسایمون اومد گفت:این یوم الله حیف شد رفت...گفت از شما هم خداحافظی کنم!!! ...............در هر صورت.......فهمیدم که رفته شهرشون و خیالم راحت شد..........

هر سال وقتی ۲۲ بهمن شعار میدادن:۲۲ بهمن ماه.....یوم الله....یوم الله...من خندم میگرفت.....یاد اون می افتادم..تا اینکه چند روز پیش یکی رو تو خیابون دیدم عین اون!!!  گفتم شاید اشتباه میکنم!!! تا اینکه شب ۲۲ بهمن رفته بودم بالای پشت بوم.....ببینم مردم الله اکبر میگن یا نه! یه دفعه دیدم یه چیزی اون ته تکون می خوره...نگاه کردم ....دیدم بله!!!! خود آقا یوم الله است....که یه خونه اون ور تر گیر آورده..........نزدیک خونه ی ما ....و واسه ی خودش زندگی میکنه!!!!!!! اونم منو دید....برق انتقامو تو چشماش دیدم!!!

در واقع ،واقعا شد: ۲۲ بهمن ماه........یوم الله.....یوم الله!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه این داستا نو تعریف کردم که دیگه اگه منو ندیدین حلالم کنین!!!!  من آزروهای زیادی داشتم....ولی ناکام شدم!!!!!!

راستی اگه باز هم داستان عشقی می خوای....۵۰۰ تا دیگه هم دارم برات تعریف کنم!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 12:34  توسط دختر مثبت |