![]() |
![]() |
|
| آموزش های مفید برای اعضا |
|
هر کی تا حالا جهنم رو تجربه نکرده،حدود های ساعت ۲ یا ۳ بعد از ظهر سوار اتوبوس های شرکت واحد بشه تا بفهمه. از وقتی که بلیط اتوبوسو میدی،تا وقتی که بتونی توی اتوبوس خودتو یه جور جا بدی،یه کم زمان میبره،اما تو این زمان اگه وصیتی چیزی داشتی میتونی بکنی،چون معلوم نیست که بعدا چه اتفاقی برات می افته...... من بدترین لحظات زندگیمو ،تو اتوبوس گذروندم: وقتی که یک ساعت و نیم منتظر اوتوبوس میشدم، وقتی که سوار میشدم و از فشار جمعیت نمیتونستم نفس بکشم، وقتی که از بوی بد دهن آدمی که رو به روم ایستاده بود به حالت مرگ می افتادم، وقتی که دم در اوتوبوس بودم و کسی میخواست پیاده بشه،لای در گیر میکردم اما داد نمیزدم، وقتی که جایی نبود تا دستمو بهش بگیرم و هیچ میله ای نبود تا بهش تکیه بدم و پاهامو باز میکردم تا با ترمز راننده توی قسمت مردونه نیفتم، وقتی که میله ی مردونه دم شکمم بود و از پشت هم ،مردم بهم فشار می آوردن انگار که داشتن منو فلک میکنن، وقتی که راننده ترمز میکرد و من با مغر توی قسمت مردونه می افتادم، وقتی که سرم درد میکرد و بچه ی مردم تو گوشم گریه میکرد و جیغ میزد، وقتی که صندلی های پر رو نگاه میکردم که هیچ وقت خالی نمیشه، وقتی که مجبور بودم توی اتوبوس ،راه یک ساعته رو به مدت ۴ ساعت بایستم، وقتی که کله ی کچل مردهای پیر و پاتال تنها منظره ای بود که در پیش روم قرار داشت، وقتی که یک عمله ی بد بخت، از میون کله ها به من چشمک میزد، اون موقع بود که به فکر( اتوبوس های خصوصی) افتادم! اتوبوس هایی که به سرعت منو به خونمون میرسوندن و قیمتش هم زیاد بالا نبود!، اتوبوس هایی که مثل اتوبوس های قبلی همه ی ایستگاه ها نگه میداشت، اتوبوس هایی که نمای زیبایی داشت،گرچه جایی برای نشستن نداشت، اتوبوس هایی که در ابتدا مردانه زنانه اش جدا نبود اما حالا با همت شهروندان میله کشی شد، اتوبوس هایی که( سبد کتاب شهر) داشت تا معلومات خود را بالا ببرم به جای اینکه وصیتم را بنویسم، آه ای اتوبوس خصوصی!! تو آمدی، بالاخره آمدی!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 20:58 توسط دختر مثبت |
|
|
امروز یه خانم چادری رو دیدم که داشت با پولش، لای دندوناشو پاک میکرد !! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 23:4 توسط دختر مثبت |
|
|
عجب سالی بود! پر فراز و نشیب ترین سال زندگی من......هر چند که پوست از کله ام کنده شد،اما چیزهای بزرگ و زیادی فهمیدم که به درد بقیه ی زندگیم می خوره.....هر چند که چند تا از بزرگترین اشتباه های زندگیمو کردم،اما باز هم فهمیدم که خدای بزرگی دارم که لحظه به لحظه ی زندگیم،نباید ازش غافل بشم. لعنت به تو ای شیطان پلید که خدای منو ازم دور کردی.........لعنت به تو ای شیطان کثیف،که بزرگترین عشق دوران زندگیمو ازم گرفتی.....لعنت به تو....لعنت به تو.....لعنت به تو..... خدامو با هیچ چیز عوض نخواهم کرد......اون تنها کسیه که از بغض دلم خبر داره.........اون تنها کسیه که هر وقت صداش کردم بی چون و چرا به ندای دلم جواب داده........اون تنها کسیه که صلاح زندگیمو میدونه......خدای مهربانم........منو ببخش.........منو از تمام گناهانی که در این سال مرتکب شده ام پاک بگردان........خدای مهربونم.......عشق واقعی رو به زندگی من برگردون،عشقی که به خاطر بدست آوردنش خیلی سختی کشیدم،اما با یک (نیرنگ کوچک) اونو از دست دادم....لعنت به تو ای شیطان که هیچ راه جبرانی برام باقی نذاشتی لعنت به تو.....................خسته ام از این دنیای پوچ و دروغ.......خسته ام از آدم های دورو..........خسته ام از زرق و برق زندگی..........خسته ام من........خسته ام من...........مثل مرغ بال و پر شکسته ام من.
دوستان مهربان و یاران صمیمی و باوفای من..هر کدام از شما، اگه دلخوری یا ناراحتی ای چیزی از من دارین با من در میان بگذارید،حتی اگه فکر میکنید نوشته های طنز من باعث دلخوریتون شده حتما به من گوشزد کنید،اگه فکر میکنید در دوستی با شما کم گذاشتم ،حتما بگین،من الان خود خودم هستم،نه اون بچه مثبت قصه. منتظر نوشته هاتون هستم . اگه تشکری چیزی هم دارید بگین...
در ضمن: ۱۹۴ روز به پایان برج میلاد مانده!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 19:59 توسط دختر مثبت |
|
|
چند روز پیش از بغل یه زن و شوهر آفریقایی رد شدم،.....بوی شیر کاکائو می دادن!!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 13:37 توسط دختر مثبت |
|
|
عجب خبر جالبی! فرار شهرام جزایری با اغفال کردن ماموران!! خوب حالا این فرار کرد از زندان(که خوب کرده....پول زیاد داشتن جرمه آخه؟؟؟)..... (تازه خودش هم گفته اگه اجازه به من بدین من میتونم مشکل بیکاری رو تو مملکت حل کنم!!!! فقط با چند تا خلاف کوچیک!! خدا عمرش بده.......خوب وقتی مخش کار میکنه ازش استفاده کنین دیگه........این همه بیکار براش دعای خیر میکنن)......راستی :اون یکی چی پس؟ (علی اکبری) که مدعی انرژی درمانی بود !!!!؟ اونم خوب حتما مامورا رو اغفال کرده از کشور فرار کرده (با وجود وثیقه ی ۳ میلیارد تومنی!!!)......خوب اونم هیچی......این (علی زاغی) که تو محله ی ما بود گرفتنش چی؟ به جرم :(اغفال دختران جوان-تهیه ی سی دی های مبتذل-نگهداری اسلحه ی گرم در خانه-زور گیری-و قاچاق مواد مخدر وهزاران خلاف دیگر......) که الان راست راست داره تو محله راه میره.....تازه روز عاشورا هم اومده بود علم بلند کنه!! اون علم بخوره تو کمرش......... خدا میدونه......اگه دست من بود با دستای خودم می کشتمش......کثافت بی همه چیز یه دختره تو محله رو(......) کرده و ازش بچه دار شده ،بعد زده زیرش گفته از کجا معلوم بچه مال من باشه!! متاسفم واسه اون دختری که به یه همچین ارازلی بها داده .........ولی شب عاشورا خوشم اومد.......اومده بود موتورشو از اون گوشه ی کوچه در بیاره........منم نمی دونستم موتور مال اونه........وای ساده بودم واسه خودم دسته نگاه میکردم......اومد موتورشو برداره......خیلی ترسیدم......اما از جام جم نخوردم.......ببینم میخواد چی کار کنه؟؟ بی همه چیزه خلاف کار!! گفت:ببخشید خانم.......یعنی برو اون ور.......منم اخم کردم وای سادم سر جام. به امید ظهورش |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 23:36 توسط دختر مثبت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اهل تهرانم......
روزگارم بعد نیست...... یه لیسانسی دارم......... یه سر سوزن ذوقی.......... مادرم همیشه....... کتلت و قیمه و قرمه برام می آرد........ |
| پیوندها |
|
الهه ی عشق استاد منصوری زاده استاد مازیار ناظمی پسر های مثبت فرزاد آقای صادقی سالار و مکس پاتریک کامران نجف زاده |
|
RSS
|