![]() |
![]() |
|
| آموزش های مفید برای اعضا |
|
میدونی واسه چی به بعضی آدم های آب زیر کاه میگن "مارمولک" ؟؟ من خودم این موضوعو شخصا کشف کردم.....تو ایام امتحانا من توی حیاط می نشستم درس میخوندم....از قضا وقتی که به شب نزدیک میشدم و فشار درس بهم وارد میشد..............همش این ور و اون ورو نگاه میکردم...تا اینکه توجهم به یه مارمولکی جلب شد که توی یکی از دمپایی هایی که گوشه ی حیاط خیلی وقت بود افتاده بود ،وای ساده بود ..هی این ورو اون ورو نگاه میکرد.......بعد دیدم یه دفعه پرید وسط حیاط یه مورچه بالدارو با زبون گرفت....دووید رفت توی دمپایی..........دوباره دووید اومد یکی دیگه گرفت....رفت توی دمپایی................چند روز گذشت ..........هر روز کارش همین بود...سر ساعت ۷:۲۰ دقیقه ی شب در می اومد............بعد من به این فکر افتادم که خودم بهش مورچه بالدار بدم راستس یادم رفت بگم ........ما یه مارمولک گنده ی پیر هم تو خونمون داریم که اسمشو گذاشتم (مادر مولو)........ |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 15:27 توسط دختر مثبت |
|
|
سلام....سلام...سلام دوستای گل....مهربانان من دارم فکر میکنم چه کسایی رو تحمل کرد م ها: اون از حراست دانشگاه که از اول صبح جمع میشدن تو اون اتاقه دم در دانشگاه و همه رو از پایین تا بالا چپ چپ نگاه میکردن:برای همین دخترا با سرعت نور از جلوشون رد میشدن....مثل پل صراط تو آخر زمون بود اگه گیر می افتادی بد بخت میشدی......اما من این اخیر یه راه حل توپ گیر آورده بودم...این حراستی ها ساعت ۷ صیح تا ۴ بعد از ظهر ساعت کارشون بود..برا همین منم کلاسامو کله ی صبح میگرفتم ،ساعت ۵/۶ صبح اونجا بودم تا ۴ بعد از ظهر.... اون از آسانسور های دانشگاه که فقط وقتی مدیر دانشگاه می اومد راه می افتاد...برای همین من همیشه وای میستادم تا مدیر دانشگاه بیاد با هم بریم بالا اون از مستخدمامون که یکیشون خیلی واقعا پسر خوبی بود ولی لال بود وفقط داد میزد(اد ..... اد)(با فتحه بخونین!)من اولا فکر میکردم دیوونس ...از تیمارستان فرار کرده...بعدا فهمیدم لاله..تازه چقدر هم منو دوست داشت........همش به من میگفت اد...... اون از کارکنان اداری دانشگاهمون که یه بار یکیشون همچین سرم جیغ زد که نفسم تو گلوم گیر کرد...... اون از استادامون که( ۲ زار) سواد نداشتن،واقعا موندم چطوری دکتر شدن! هی بهشون نگین دکتر.....من خودم بالای ورق های امتحانم فقط اسم بزرگشونو مینویسم(دروغ گفتم.... مینویسم جناب آقای دکتر ....استاد محترم و گرامی) اون از آب خوری هامون که پیچشو باز کردن که بچه ها ندزدن! اون از دستشویی هاشون که من خودم یه بار اون تو گیر کردم....آب قطع بود...بچه هارو صدا کردم.....به دادم برسن......... اون از انجمن علمی شون که همه ی بچه هاش مشکل روحی روانی داشتن......(به جر ۱ نفرشون:خودم) اون از انتخاب واحداشون که هر سال چند تا کشته میداد.... اون هم از (سلام خوبی؟؟منم خوبم!!) در کل...راحت شدم...از دوستای مهربونی که منو تو این مدت خیلی یاری کردن هم تشکر میکنم (:متویلگ/بنگی/ویدای عزیزم) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 17:51 توسط دختر مثبت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اهل تهرانم......
روزگارم بعد نیست...... یه لیسانسی دارم......... یه سر سوزن ذوقی.......... مادرم همیشه....... کتلت و قیمه و قرمه برام می آرد........ |
| پیوندها |
|
الهه ی عشق استاد منصوری زاده استاد مازیار ناظمی پسر های مثبت فرزاد آقای صادقی سالار و مکس پاتریک کامران نجف زاده |
|
RSS
|